آغاز یک گفتار ناپایان و بی انتها.آغازی که شروعش با ماست و اتمامش با خدا.کجاست پایان عشق که گویند آنجا را غمی نباشد در جانها،که آن پایان را ندیده است جز آن ...
پس من دردم وبا كي بگم وقتي حتي اينجا هم نمي تونم بنويسم ؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 6:20 AM توسط shayan
من در لحظه افتادن یک برگ زرد متولد شدمو تولدم را با شکستن چند شاخه گل یاس جشن گرفتندو تنها من بودم که به سوگ برگ ها نشستمو با تمام کوچکیم گریستم روزها گذشتند وثانیه ها گم شدندو من فکر کردم بزرگ شده ام ویادم رفت که نباید برگهای زرد را لگد کردو فراموش کردم که یاسها را نباید چید و .........و من ماندم و یک بغل تنهاییو من ماندم و یک سبد خاطرات سبز گذشتهو یک روز آرام و بی صدا .گلدان های عاطفه من ترک برداشت در به سوی حقیقتی تلخ گشوده شدو برگ زرد دیگری بر زمین افتاد .................
صفحه نخست پست الکترونيک
تست تمركز سايتي براي دانلود رايگان موسيقي عكسهاي دوران كودكي انسانهاي معروف آرشيو پيوندهاي روزانه
هميشه عاشق .......
لوگوي وبلاگ
موزيك وبلاگ
RSS
تمام حقوق اين قالب متعلق به My Angel ميباشد.