تبليغاتX
My Angel

آغاز یک گفتار ناپایان و بی انتها.آغازی که شروعش با ماست و اتمامش با خدا.کجاست پایان عشق که گویند آنجا را غمی نباشد در جانها،که آن پایان را ندیده است جز آن ...



 مادرمهربانم...
 هر روز از خواب برمي خيزم، اصلاح مي كنم، دوش مي گيرم، مسواك مي زنم، لباس تميز مي پوشم، عطر مي زنم و اشك هايم را در چشمانم مي خشكانم...

و روزها در بيداري در خوابم و شبها در خواب بيدار...

و من مانده ام از آن رو كه برسم نه!

بلكه رسيدم به انتها...

نمي دانم آيا تحقير شده ام يا نه خداوند مرا اينچنين آفريد و توانم را، نمي دانم چگونه بايد ادامه دهم ؟؟؟ در كنارم است امّا نه من و نه او !!! كه دروغ است اين درون من است كه آشفته است گويي باري به سنگيني زمين و هفت آسمان در سر دارم...

و گويي توهي ، توهي ام و قلبي ندارم و ديگر صداي تپش آن را نمي شنوم فقط هستم، بودن در نبودن و من بودم و عدم،

نه نه!

من خودِ خودِ عدم بودم، حتي ذره اي قابل ديدن هم نبودم...

پرواز را ديگر نمي خواهم، پريدن، پرواز كردن را متنفرم از زن ها، مردها، از لبخندها وز اشك ها از غم ها همه و همه را...

فقط زنده ام، هستم نه چون كه بايد باشم، هستم چون اكنون اينجا ام

هيچ چيز به مانند مرگ رهايم نمي كند....

جهان پير است و بي بنياد *** از اين فرهاد كش فرياد

چه هستم، كه هستم ؟ هيچ و فقط هيچ و من همان عدمم پس چرا بايد باشم حتي ديگر نمي توانم بنويسم روزي گفته بودم از چهار چيز لذت مي برم: آواز، سرعت در شب و آهنگ بلند، و سجده دربرابر صنمم و امّا اكنون ديگر هيچ كدام... فقط مرگ اگر نمي ترسيدم لحظه اي به زندگي نمي انديشيدم، نه ترس از مرگ يا از دست دادن زندگي پوچم كه ترس از خدايي كه هنوز لمسش نكرده ام امّا وجودش را حس مي كنم اين ترس از گناهِ....

روزها و هفته ها و ماه هاست ... كه فكر مي كنم:

چرا زنده ام ؟

و هدف از خلقتم چه بوده است ؟؟

امّا اكنون به پايان رسيده ام، مي دانم هدفي در كارم نيست و اگر از گناهش واهمه نداشتم مي گفتم كه از خلقتم نيز هدفي نبوده است !؟

 و گفته بودم نوشتن آرامم مي كند، و فراموش مي كنم آنچه باعث آزارم مي گردد و نمي خواهم به آنها بينديشم، امّا مرگ چيزي نيست كه فراموشش كنم و نيستي، و احساس پوچي و تباهي و ...

اي كــاش كـه جاي آرميدن بـودي

يـا ايـن ره دور را رسـيدن بــودي

يا از پس صد هزار سال از دل خاك

چـون سـبزه امـيد بردمـيدن بــودي

***

**

*

فقط هستم چون بايد باشم و تعهد دارم كه ديگر نه به خود !؟ بلكه فقط براي ديگران و شايد حتماً روزي كه آنها را رسانيدم به اهدافشان، ديگر نماند برايم جاني و رمقي تا بايستم، ديگر نمي دانم نفس كشيدنم براي چيست و نماز خواندنم...

هيچ بودي، هيچ خواهي شد، پس كنون هم هيچ باش...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 7:46 AM توسط shayan |

من رو ببخش بهتره خودم بميرم

Don't mention.

چه جمله زشتی ...

گاه که انسان اندوه از چهره اش بارد و نتواند احساسات درونی خود را از کاستی ها  وز نارحتی هایش بیان نماید گوید:

فراموشش کن...

امّا واقعیت این است که ما هیچ گاه نتوانیم از خاطر بریم آنچه بدان اندیشیده ایم, ناراحت گشته ایم خوشحالمان نموده است یا بدان عشق ورزیده ایم...

فقط می توانیم کبک شویم...

وزان سخت تر نادیده گرفتن احساساتت توسط اطرافیان است و بی تفاوتی آن ها به وجودت, حضورت را...!؟؟

خداوندا !:

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است

نمی دانم چگونه می توان از خاطر برد این ها را...؟؟!

روزی به عزیزی که همراه و همدم و مونس زندگی اش را ازدست داده بود گفتمی: یکی از نعمات خداوندی فراموشی است به آدمی. ورنه چگونه می توان بود بعد از عزیزان و کشیدن غم نبودشان را... حتمی اگر این چنین نبود ما را نیر می کشت این اندوه...

و او مرا خنده ای تلخ داد....

و امروز من, خود به دنبال همان فراموشی, امّا او دیگر روی عزیزش را نخواهد دید تا به ابد. و من هر روز درگیرودار بودن و نبودن و نفهمیدن...

ابله آن باشد که دل در گیتی غدار بندد و ما...

نمی دانم این روزگار خوابی است تلخ یا سنت الهی ؟؟؟

هر چه هست پایان نیابد و هر روز کاهد از جان و روانم...

انسان گاه گاهی لازم است در تنهایی خویش فرو در رود تا بیندیشد در پس و پیش و حال.   حال آنکه من همیشه در تنهایی ام و این افراط که جبر زمانه است مرا خواهد کشت که نه هر دم می کشد و زنده می گرداند و خیال یافتن آغوشی برای آرامش خیالی بیش نیست ... مگر خاک گور !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 6:46 AM توسط shayan |

شايان !!!! بمير!! كه تنها مرگ تو التيام بخش دلي است كه شكستي

صنممwww.hamtaraneh.com

بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامت تنها اسمی باشد کــــــه
 در دفتر عاشقانه هایم به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبم تو باشی
 و هرگاه تنها شدم تورا ببینم
 وغم تنهاییم را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....
پس می مانم بی حضور تو وبا یاد تو
تا روزه موعود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:47 PM توسط shayan |

درد دل بهونه با ديونه!!
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو
بگویم هر چه با دا با د
تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری
ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد
  پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می دانم
و مثل پشته ای هیزوم خواهد شد
و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد
منم با رفتنت بی شک ، شوم خاکستری خاموش
که داغ مرگ را 
تنها به سختی می کشد بر دوش
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟
نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل خوره بی تو...
تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم
فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد
شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد
همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم
همان یک  روزن نوری را که داری پیش رو هستم
ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس
خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس
مسیر چشمانت را
شبی ناگاه گم کردم
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم
سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟
ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
  به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 5:54 PM توسط shayan |