من و آوای گرمت را شنودن 
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:28 PM توسط shayan
|
![]()
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر
اعلام برای سوار شدن به
هواپیما بود..
As she would need to wait
many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a
packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای
سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی
مونده بود ..پس تصمیم گرفت
یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an
armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی
راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت
استراحت کنه و هم کتابشو
بخونه.
Beside the armchair where
the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine
and started reading.
کنار دستش .اون جایی که
پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به
خوندن مجله ای که با خودش
آورده بود ..
When she took out the
first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی
رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه
عصبانی شد ولی به روي خودش
نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه
حال و حوصله داشتم حسابی
حالشو میگرفتم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:22 AM توسط shayan
|
![]()

+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:29 AM توسط shayan
|
![]()
چرا من امروز اینقدر غمگین و نگرانم ای خدای مهربون کمکم کن

+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:30 PM توسط shayan
|
![]()
لبخند آسمان به پرنده ها
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 1:12 PM توسط shayan
|
![]()
منو درگير خودت كن تا جهانم زير و رو شم تا سكوت هر شب من با هجومت روبرو شه بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم منو درگير خودت كن بلكه آرامش بگيرم با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه قصه بگو حافظه ي من پر تصوير تو مي شه با من غريبگي نكن با من كه درگير توام چشمات و از من بر ندار من مات تصوير تو ام تو همين جايي هميشه با تو شب شكل يه روياست آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست تو همين جايي و هر روز من به تنهايي دچارم منو نزديك خودم كن تا تو رو به يادم بيارم با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه قصه بگو حافظه ي من پر تصوير تو مي شه با من غريبگي نكن با من كه درگير توام با من غريبگي نكن با من كه درگير توام چشمات و از من بر ندار من مات تصوير تو ام 
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 6:10 AM توسط shayan
|
![]()
دانستني هايي كه شايد نمي دانستيد *هر تكه كاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا كرد.
*در هرم خئوپوس در مصركه 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است به اندازه اي سنگ بكار رفته كه ميتوان با ان ديواري اجري به ارتفاع 50 cmدر دور دنيا ساخت.
*هر سال از 600/557/31ثانيه تشكيل شده است.
*بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد .
*بيشترين ضربان قلب راقناريها با1000بار در دقيقه وكمترين را فيل با27 بار در دقيقه دارد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 5:54 AM توسط shayan
|
![]()

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 5:33 AM توسط shayan
|
![]()
من و آوای گرمت را شنودن بدین آوا غم دل را زدودن از اول کار من دلدادگی بود ولیکن شیوه ی تو دل ربودن گرفت از من مجال دیده بستن همه شب بر خیالت در گشودن قرار عمر من بر کاستن بود تو را بر لطف و زیبایی فزودن غم شیرین دوری بر من آموخت سخن گفتن غزل خواندن سرودن من و شب های غرببت تا سحرگاه چو شمعی گریه کردن نا غنودن چه خوش باشد غم دل با تو گفتن وزان خوشتر امید با تو بودن 
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:8 AM توسط shayan
|
![]()
مي خواستمت از جان و دل اما نمي داني اي ماه سيماي من اي خورشيد پيشاني اي چشمهايت آفتاب صبح فروردين اي دستهايت رحمت ابر زمستاني اي شانه هايت تکيه گاه گريه هاي من در روزهاي ابري و شبهاي باراني گيسو پريشان کن پريشانتر که مي خواهم تا زنده ام خوش بگزرانم در پريشاني اينجا دلم خون است باور کن عزيز من اينجا دلم خون است از اين دلهاي سيمايي مردان اين سامان زبانم را نمي دانند من مانده ام اي عشق و سنگستان ناداني مي خواهم امشب با تو باشم هرچه بادا باد چون زورقي کوچک در اين درياي طوفاني 
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 6:46 PM توسط shayan
|
![]()

مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 1:26 AM توسط shayan
|
![]()