تبليغاتX
My Angel

آغاز یک گفتار ناپایان و بی انتها.آغازی که شروعش با ماست و اتمامش با خدا.کجاست پایان عشق که گویند آنجا را غمی نباشد در جانها،که آن پایان را ندیده است جز آن ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:54 PM توسط shayan |

 

«دوستت دارم»

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت برده‌اند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود. زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:17 PM توسط shayan |

تو يعني......


تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
 
میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق
 
تو یعنی فصل پک پونه بودن
 
تو یعنی قصه شوق کبوتر
تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را
به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا بی نهایت
تو یعنی نغمه موزون باران
تو یعنی تا ابد ایینه بودن
برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح
گلی را به بهار دل سپردن
 
تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه

گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویای گلی را
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
و یا به شهر شبنم ها رسیدن

تو یعنی انتظار غنچه ها را
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی
 
به یک احساس تشنه آب دادن

تو یعنی نسترن های وفا را
به رسم مهربانی تاب دادن
 
تو یعنی غربت یک اطلسی را
ز شوق آرزو سرشار کردن
تو یعنی با طلوع آبی مهر
صبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایم
که دل یعنی ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس
 
و رویای بی آغاز سرودن

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:7 PM توسط shayan |

 

فكر كنم احتياج به پند داري 

 

پند اول

].بوقلموني، گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني

 بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

 تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

 تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

 

نتيجه اخلاقي 

 با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

 

پند دوم

.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت

. گنجشک ز گرماي تپاله جانبگرفت و به آواز مشغول شد

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد


نتيجه اخلاقي

.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

 

پند سوم

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

 که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

 خرگوش بنشست بي حرکت

روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد


نتيجه اخلاقي

.لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است

 

پند چهارم

 براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند

 مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است

 سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند

 که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد

. ريه بانگ بر آورد

 هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست

 و هر عضوي به نحوي مدعي

، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد

 اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند

اختلال در کار اعضاء پديدار گشت

روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید


نتيجه اخلاقي

چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 5:56 AM توسط shayan |

تعجب نكنيد

 

به چشمان خود اعتماد كنيد و آنها را بهيچ وجه و تحت هيچ شرايطي نبنديد

 

اگر بر روي لينك زير كليك كنيد صفحه سياهي ظاهر ميشود بر روي اين صفحه تا ميتوانيد در هر نقطه اش كليك كنيد

 فقط شایسته چشمانه شماست (کلیک کنید)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 4:21 AM توسط shayan |

شانه هاي خدااگر روزي دستانت شانه هاي خدا را لمس كرد
اگر در تپش موسيقي باران،
ردپاي عشقي ازلي را يافتي
بوسه هاي خاطره را روي گونه هاي قلبت به يادگار بگذار.
مبادا كه رمز عبور را فراموش كني!
هر شب،
قصه ناتمام وصال را براي شمعداني احساس بگو.
نشايد كه رنج فاصله را از تن بشويي!
اگر روزي معني نگاه يك پرنده مهاجر را فهميدي
برايش از قفس نگو!
از تكرار فصل جدايي، از قصه تلخ پايان، از هرگز نگو!
به آسمان بگو
در سينه هميشه آبي اش،
جايي براي حسرت بالهاي من كنار بگذارد.
به آفتاب بگو
كمي با گلهاي بي سايبان باغچه مهربانتر باشد.
به ماه بگو
رازدار اشك هاي تنهايي من باقي بماند،
اشك هاي ناگهان در چشم خشكيده،
بغض هاي تا ابد در گلو خفته.
و به عشق بگو
نگاه تبدارش را از من دريغ نكند.
كتاب جواني را به جادوي ايمان خواندني كند.
و فانوس زندگي را همچنان به نور اميد روشن نگاه دارد.
من هنوز به بخشش دستهاي پرسخاوتش دل بسته ام.
به واژه هايي كه بي بهانه
در كوچه ذهن جاري مي شوند.
و به خدايي كه شانه هايش را مي توان لمس كرد.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:40 AM توسط shayan |

امانتخدايا!
هر آنچه كه به من بخشيده اي، چه در خيال من بگنجد و چه در شمارش آن ناتوان بمانم،
چه آنرا به پاي لطف تو گذارم و چه مايه امتحان بنده ات باشد، امانتي است از تو در دست من.
و اگر نعمت امانتداري از من بگيري چه بيچاره آدمي ميشوم. چه حقير بنده اي.
سپاس نعمت چشم، نيكو نگريستن است و شكر نعمت دست، گرفتن بازوي ناتوان.
شكرانه نعمت عقل، عاشقانه انديشيدن است و جواب نعمت احساس، عاقلانه عشق ورزيدن.
و اگر صاحب، امانت خود طلب كند چه جاي گلايه و شكوه باشد؟
خدايي كه چشم و گوش و دست و پا و پدر و مادر و دوستان و آسمان و زمين و هوا بخشيده،
خدايي كه عقل و عشق و ايمان و سلامتي و اميد هديه داده،
اگر امانت خود بستاند، گرچه در عين نياز باشم و او در عين بي نيازي، شكايت نكنم.
تو اينچنين خواستي و من نيز اينگونه ميخواهم. راضي به رضاي تو ام.
دليل نمي خواهم! چه حكمت تو باشد چه لياقت اندك من، حقيقت را مي پذيرم.
خدايا!
سختي پذيرش آنچه به واسطه كوچكي ذهنم در برابر عظمت مشيت تو بر من ميگذرد را آسان كن. سبك نمي شود اين بغض سنگين در گلو مگر كه آرامم كني به يك نگاه.
فقط بگو كه امانتدار خوبي بوده ام.
همين.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:34 AM توسط shayan |

محاكمه عشق...


جلسه محاكمه عشق بود


و قاضي عقل ،


و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود


يعني فراموشي ،


قلب تقاضاي عفو عشق را داشت


ولي همه اعضا با او مخالف بودند


قلب شروع كرد به طرفداري از عشق


آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي


اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي


و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد


حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟


همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند


تنها عقل و قلب در جلسه مادند


عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !


ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟


قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود


و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند


و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .


پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

 

زيار كه او تنهاصنم من است

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:26 AM توسط shayan |

روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند
 
 
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند

روزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد
 

قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
 
بی صدامیمیرند
 
 

روزها میگذرند , که به خود میگویم

گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود

گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود

حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت

روزها میگذرند

که به خود میگویم

گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت

گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت

گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت

صدزبان بازکنم

قصه هاسازکنم

گره از ابروی  هر غمزده ای  درجهان بازکنم

من به خود میگویم

اگرآمدآن شخص !!!!!!

من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست

من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

آمدی نقشی  زخود در سر من افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده  دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی

دل به امید دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندی

روزها می آیند

لحظه ها ازپی  هم  میتازند


شادباشید.... شایان

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6:32 AM توسط shayan |

همیشه یادتان باشد كساني هستند كه شما را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه

 
چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
 
...................................................
 
نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم به
 
 چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزي که ميدانم اين است که هر
 
 چه دورتر ميروي يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيند!  
..............................................................
 
به هم می رسیم 3 نفر میشیم . من و تو و شادی . از هم دور میشیم 4 نفر میشیم . تو و
 
 تنهایی ، من و خاطره
 
...................................................
 
شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش
 
 
ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون
ميفهمن.
 
..............................................
 
آموزگاري كه در ميان شاگردانش گام بر ميدارد ، از فرزانگي خويش چيزي به آنها نمي دهد
 
 بلكه از ايمان خويش و مهر خويش به آنها مي بخشد.
 
 ...........................................
 
جوهر عشق رنج بردن براي چيزي و پروردن آن است  يعني عشق و رنج جدايي نا پذير است .آدمي چيزي را دوست دارد كه براي آن رنج برده باشد و رنج چيزي را برخود هموار مي كند كه عاشقش باشد
درپناه حق..... شایان
 
.........................

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6:6 AM توسط shayan |

آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی

 

                                    ******

میدونی چرا بعضی شبها خیلی زود صبح میشه ؟ چون خورشید هم دلش واسه تو تنگ میشه

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:1 PM توسط shayan |

 

از زندگی کردن روی تیغه ی یک چاقو چیزی می فهمی   ؟

 

قدیم  تر ها بود 

                  شنیدم که کسی می خوند  ...

 

بوی گندم مال من                 

هر چی که دارم مال تو  

               یه وجب خاک مال من 

                        هر چی می کارم مال تو

 

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقیم

 

کسی که چیز های خوبی

                     اگر چه خوب نمی خواند

اما می خواند تا نخوانده ها مانند امروز نخوانده نمانند

                           او می خواند

 

ما ظاهرا رفیقان    

بس نا رفیق بودیم    

هر پشت اعتمادی

          زخمی به خنجر کردیم

  

انگار هیچ کس نبود بجز خود

                            فرهاد 

                        که فریاد بزنه

 

آینه میشکنه هزار تیکه میشه                                  

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

             ...

 

کجاست تا باز بخونه از

                          یه شب مهتاب

      ماه میاد تو خواب

                      من و می بره ...

 

کجاست تا بگه

                            کوچه ها باریکن

              دکونا بسته س

                            خونه ها تاریکن

              طاقا شیکسته س

                            از صدا افتاده

              تار و کونچه

                            مرده می برن

             کوچه به کوچه   ...

 

کسی بود که شفاف نمی خوند

                       اما از دل می خوند

 

اون که هر چی ابر دنیاس                 

خونه داره تو چشاش                      

    اون که ناچاره بخنده

       اما گریه است خنده هاش

 

اون منم اون منم اون منم  

         بغضم و تو گلوم میشکنم

 

و شاید خیلی خیلی خیلی

                      بی رحمانه

                             بشه تمام این گذشته های با ارزش رو

                            با چند جمله ی قمیشی بست

 

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

 

باید پارو نزد وا داد       

باید دل رو به دریا داد

 

خودش می بردت هرجا دلش خواست                            

                              به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

 

عصر ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نمی شد شعار پرواز

 

تقدیم به تمام مردان و زنانی که هر کدوم ققنوس زمان خودشون بودند

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:54 PM توسط shayan |

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم

گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم

تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست

ناچار اين پرواز را ايتبار باور مي كنم

يك عهد بستم با خود كه وقتي بيايي پيش‌ ِمن

به احترام رجعتت من ناز كمتر ميكنم

يك شب اگر گفتي برو ديگر زدستت خسته ام

آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم

صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن

من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم

شعري است باغ چشم تو، غرق سكوت وآرزو

يك روز من اين شعر را تا آخر از بر مي كنم

گرچه شكستي عهد را مثله غرور ِتُردِ من

اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم

زيبا، خدا پشت وپناه چشمهاي عاشقت

با اشك وتكرار ودعا راه تو را تر ميكنم

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 3:11 AM توسط shayan |

 

گفتمش بي تو چه مي بايد كرد ؟

عكس رخساره ي ماهش را داد...

گفتمش همدم شبهايم كو ؟.........

تاري از زلف سياهش را داد.....

وقت رفتن همه را مي بوسيد به من از دور نگاهش را داد....

يادگاري به همه داد و به من .......

انتظار سر راهش را داد

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 3:7 AM توسط shayan |

Only For You

تقديم به اميد زندگاني ام

تقديم به شكوه شب وشكوه مهتاب

تقديم به اشكهاي سوزان روي كوه گونه هايت

تقديم به خنده هاي دلنشينت ونگاه هاي پنهانت

اي آسمان قلبم اينگونه باش   :

شاد اما دلسوز...............

ساده اما زيبا ...............

مصمم اما بي خيال ........

متواضع اما سر بلند ......

مهربان اما جدي ..........

سبز اما بي ريا ...........

عاشق اما عاقل !!!!؟؟؟؟؟

وقتي دلتنگ شدي بياد بيار كسي رو كه تنها اميدش توئي

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:50 AM توسط shayan |

 

باز گفتم تنها ؟!
پوزشم را بپذیر
دیر وقتیست که دیگر گله ام را به شب و پنجره و این همه باران نکنم
دیر وقتیست که هر شب دل تو می گیرد .
چشم من با غم تو همدرد است
چه بگویم : تنها ؟؟؟؟
باز هم نا شکری؟...
گر چه جسمم بی توست .
روح من تنها نیست
روح من گرمی دستان تو را حس کرده است
و صدایی آرام ... مثل لالایی باران در شب...
این همه آرامش در صدای تو و من باز بگویم:تنها؟؟؟؟؟!!!
روح من تنها نیست .
روح من خسته این دوریهاست
روح من خسته ز هر تردیدی ست
آسمان ابری و..........
تو اینجایی!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:21 AM توسط shayan |

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم

 

هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی كه پرواز را نمی فهمند ، كوچیكتر به نظر میرسی. پس یا نظر مردم برایت مهم نباشد یا پرواز را فراموش كن

 

هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شماست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:1 AM توسط shayan |