مگه تو چه شکلی هستی؟ : . . . . : نه . مربع : مگه میشه؟ صنمم کجایی؟؟ چه می کنی عزیزم؟؟؟ای کاش حداقل می دونستم الان داری به چی فکر می کنی؟
: دیدیش؟
: نه، چی رو؟
: همینی که اینجا بود .
: من که نمیتونم ببینم.
: خوب منم نمیتونم .
: پس چهجوری دیدی؟
: نمیدونم. حس کردم .
: حالا چی حس کردی؟
: ببین. یه شکلی بود. با من فرق داشت .
: من؟ خوب من یه مربع هستم .
مربع یعنی چی؟ :
مربع : مربع یعنی 4 تا ضلع .
: تو 4 تا ضلع داری؟
مربع : آره. مگه تو نداری؟
سکوت .
سکوت .
مربع : تو چی هستی؟
: مثلث .
مربع : چند تا ضلع داری؟
مثلث : 3 تا .
سکوت .
مثلث : چیکار میکنی؟
مربع : دارم تصورت میکنم .
مثلث : مضحکم؟
مربع : نه، اما سادهای .
مثلث : تو عجیبی .
میخندند .
مثلث : تو میدونی کجا هستیم؟ دوریم یا نزدیک؟
مربع : باید نزدیک باشیم. چون صدای همدیگه رو میشنویم .
مثلث : مگه ما میتونیم حرف بزنیم؟
سکوت .
مربع : نه .
مثلث : پس ما فقط میتونیم همدیگه رو تصور کنیم !
مربع : فکر کنم درسته .
مثلث : یعنی من فقط توی خیال تو هستم؟ یعنی اگه به من فکر نکنی دیگه نیستم؟
مربع : چرا هستی .
مثلث : کجا؟
سکوت، طولانی .
مربع : آها، فهمیدم. فهمیدم کجا هستی. اونوقت که من یه چیزی دیده بودم. تو داشتی فکر میکردی. درسته؟
مثلث : آره .
مربع : به چی؟
سکوت .
مربع : خجالت نکش. به من فکر میکردی. میدونم. تو منرو ساختی. تو به یه ضلع چهارم فکر میکردی. من همونم. من خود توام با یه ضلع اضافه .
مثلث : یعنی من الان دارم با خودم حرف میزنم؟
مربع : دقیقاً .
مثلث : آره. اما یه سوال. تو اون موقع که یه چیزی دیدی به چی فکر میکردی؟
سکوت.
مربع : به یه ضلع اضافه ...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 7:41 AM توسط shayan
|
![]()
" شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل ها صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگه آرزو هایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایم رویید با حسرت جدا کردم و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود بعداز رفتنت انگارکسی حس کردکه من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با اینکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و هم پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت و پروانگی باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم " 
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 7:32 AM توسط shayan
|
![]()
زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار ديدم يه سايه افتاد روم سرم رو آوردم بالا نگاه كردی تو چشمام، از خجالت آب شدم تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد گفتی:تنهايي گفتم:آره گفتی:دوستات كوشن؟ گفتم: همشون گذاشتن رفتن گفتی: تو كه مي گفتي بهترين هستن! گفتم:اشتباه كردم گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي؟ گفتم:نه! گفتي:اگه نه!،پس چرا ياد من نبودي؟ گفتم:بودم گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟ گفتم:بردم، همين الان بردم گفتي:آره،الان كه تنهايي؟،وقت سختي؟ گفتم:…..!!!!(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم) -سرمو انداختم پايين-گفتم:آره گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش گفتي:ببخشم؟ گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟ تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم گفتم:فقط شرمندتم گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟ گفتم:آخه تنهام گفتي:پس من چي رفيق؟ من كه گفتم فقط كافيه صدا بزني منو تا بيام پيشت من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري، هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم گفتم دوست دارم… گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي يك كلام،خدا تو بهتريني
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:37 PM توسط shayan
![]()
اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟
اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟
نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟
ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟
اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟
سرای خاطره ام راز دار که می بود؟
اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟
سفر به یاد که آغاز می توانستم؟
اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟
کدام واژه به جای "صنم"ورد لب می شد؟
اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟
کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟
کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟
کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟
اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟
به کوی که پرواز می توانستم؟ تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم
تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم
تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا تو را به بارش باران تو را به آبی دریا
تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب
تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب
تو را به جان شقایق تو را به لاله تب دار تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار
تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند
بمان بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند
بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن
بمان امید شکفتن که گر "تو"بمانی دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند
برای باور فردا شبانه خواهم راند
بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد
بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:47 PM توسط shayan
![]()
اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟
اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟
نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟
ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟
اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟
سرای خاطره ام راز دار که می بود؟
اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟
سفر به یاد که آغاز می توانستم؟
اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟
کدام واژه به جای "صنم"ورد لب می شد؟
اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟
کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟
کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟
کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟
اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟
به کوی که پرواز می توانستم؟ تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم
تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم
تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا تو را به بارش باران تو را به آبی دریا
تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب
تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب
تو را به جان شقایق تو را به لاله تب دار تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار
تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند
بمان بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند
بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن
بمان امید شکفتن که گر "تو"بمانی دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند
برای باور فردا شبانه خواهم راند
بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد
بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:46 PM توسط shayan
![]()